تبليغاتX
قصه های مشکوک برای بچه های ریش دار!
قصه های مشکوک برای بچه های ریش دار!
قصه های مشکوک!

آیا می دانستید؟

ساده ترین راه تشخیص قورباغه های نر از ماده توجه کردن به انگشت شست دستان آنهاست.

بر روی شست فورباغه های نر خال قهوه ای رنگی وجود دارد!


***

خودم همیشه با شگفتی های دنیای زیست حال می کنم!






نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش

1

" از اولین شرط های شرافت ، اینه که هرگز از روی احساس قولی ندی که نتونی بهش عمل کنی "

یادم نیست از جمله رو سال ها پیش تو کدوم کتاب خوندم ، ولی همیشه سعی کردم بهش عمل کنم ،

سعی کردم همیشه از روی فکر قول بدم که بعدا آدم بدقولی نشم.

تازگیا زندگیم یکم خر تو خر شده بود و من اینقدر گیج میزدم که کلی قول از روی احساس! به کلی آدم دادم!

اما الان که اوضاع به روند معمول خودش برگشته و همه چیز اوکی شده ، می بینم از پس هیچ کدومشون بر نمیام.

البته درستش اینه که افرادی که ازم قول گرفتند ، شرایط روحی منو تو اون زمان درک کنند و الان خودشون قول های منو باطل در نظر بگیرند تا دلگیر نشند... ولی معمولا آدم ها کار درستو نمی کنند:D


در نتیجه شخصا خودم همین جا اعلام می کنم که من هیچ وقت آدم بدقولی نبودم و نیستم و نخواهم بود ، اما تمام قول هایی که در یک ماه اخیر دادم و متاسفانه خیلی هاشون هم فراموش کردم قارت گذرا محسوب میشه و قرار نیست به هیچ کدوم عمل کنم!


*

2

ما اسباب کشی داریم ! حداکثر تا دو ماه دیگه داریم خونمون رو عوض می کنیم ، منم الساعه آدرس ایمیلم و آیدی یاهومم رو هم عوض کردم ، دیگه با این آی دی نت نمیام.

خط موبایلمم به دلایلی! عوض کردم ...خط فعلیم فقط تا آخر این هفته دستم می مونه... مطمئن نیستم که بفروشمش یا واگذارش کنم به آشنایی کسی یا کلا بندازمش اون ور ، اما به هر حال اگه زنگ زدید خاموش بود یا من نبودم درک کنید:D

فقط لطفا ... اگه خودم باهاتون تماس نگرفتم و شماره و ایمیل جدیدم رو ندادم، شما به زور دنبالم نگردید!

چون یاد آور خاطرات و افراد و دورانی هستید که قرار نیست فراموش کنم ، اما ترجیح میدم ازشون بگذرم.

شرمنده!

*

پایان یه آپ لوس مسخره که هیچ کس درکش نمی کنه!




نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش

قانون مورفی میگه که اگر یه روزی دیر رفتید سر کار و به دروغ به رئیستون گفتید که ماشینتون پنچر بوده، فرداش حتما راس راستی ماشینتون پنچر میشه و ضایع میشید!

قانون مورفی پیژامه ای میگه، اگر یه روزی با یه بنده خدا قرار چتی داشتید و به دروغ بهش گفتید کامپیوترم خرابه و نمی دونم چشه، فرداش کامپیوترتون پنچر میشه و ضایع میشید!

کامپیوتر من درست ۲ روزه که داغونه و نمی دونم هم چشه! بعد از طی مراحل پیچیده ی فرمت! و ۴ بار اینستال کردن ویندوزهای مختلف و اینکه اخیششش!!!! بالاخره درست شد!!!!

اومدم کامپیوترو خاموش کنم...دیدم خاموش نمیشه!

ویندوز شات دان میشه و بعدش کامپیوتر در یک برزخ پیژامه ای گیر می کنه و مجبورم از دکمه پاور پشت کیس، کامپیوتر رو خاموش کنم!

پس ما  نتیجه اخلاقی میگیریم که اگر با کسی قرار چتی دارید، راس بهش بگید الان حال ندارم...نه اینکه، کامپیوترم یه مشکلی داره که نمی دونم چیه!! که خدای کامپیوترها صاف رعد و برق می زنه تو قلب کامپیوترتون و کامپیوترتون روحش لای دکمه ی پاور گیر می کنه و نمی زاره کامپیوتر خاموش بشه

ویندوز: خاموش شو!

روح کامپیوتر: به جون داداش اگه بشم!

ویندوز: خاک تو سرت، مگه نمی فهمی شات دان کردم!

روح کامپیوتر: به مرگ تو اگه بشم!

من از بیرون: ای فلان فلان شده...****٪٪¤٪פ٬!!!

روح کامپیوتر: ای مامان، بی تربیت!

ویندوز: من هر گونه رابطه رو تکذیب می کنم!

من چک و لگد و کف گرگی می زنم!

روح کامپیوتر: لج می کنه و چراغای دی وی دی و فلاپی رو روشن می کنه که حتما تو زبون خودشون در حد پیوند دادن خواهر مادر و ایناس!

پیر روشن دل داستان: آه فرزندم، دروغ خیلی چیز بدیه!

من همونجا به خاک میفتم و پیرهن چاک می کنم و نادم میشم ولی افسوس که اب رفته به جوی باز نمی گرده و یلدا و بهزاد با هم ازدواج میکنن و بچه دار میشن و تا ابد با هم رستگار میشن!

پ ن۱ :

از کسایی که کامپیوتر هم حالیشونه تقاضا می کنم به یاری من بشتابند! به یابنده ی مشکل هم مژده گونی داده میشود!

پ ن ۲  :

تا حالا ‌Bios motherboard  اپدیت نکرده بودم که این کارم کردم و الان خیلی خوشحالم!

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط پیژامه راه راه پوش

ترس از خاطرات...

بعضی وقتا باعث میشه

یه جعبه ی خیلی بزرگ برداری و همه ی اتفاقات شیرین و تلختو بریزی توش

و ته انبار خونتون حبسش کنی

ولی ،

واقعا فایده ای هم داره؟

*

هر وقت چشماتو ببندی

هر وقت ذهنتو ازاد بذاری

هر وقت ...

شبح خاطراتت رهات نمی کنه...

تو تاریکی پشت پلکات کمین کرده

تا تو رو با خود به دنیایی بکشه که تحملشو نداری

پس ؟

*

تو هم یه روز مثل من مجبور میشی بری توی انبار

جعبه ی خاطراتتو از بین یه خروار خاک و وسایل قدیمی داغون بیرون بکشی

و درشو باز کنی

با دلتنگی عطر خاطرات رو با تمام وجود به درون ریه هات بکشی

و همون جا منتظر جاری شدن اشک هایی بشی که هیچ وقت جاری نمیشن

روبرو شدن با گذشته

...

هیچ وقت به اون ترسناکی که فکر می کنی نیست

ترس واقعی در ذهن انسان هاست

" اسیرش نشو "




نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش

از چند تا چیز زمستون بدم میاد...

یکی اینکه هر وقت از خونه میخای بری بیرون، حداقل ۵ تیکه لباس داری و باید همه رو بپوشی و شبیه فوک دریایی بشی بری بیرون( برای کسایی مثه من که شدید سرمایی هستن و سریع مثه لبو قرمز میشن و کلا واسه سرما  طراحی نشدن!)

دوم اینکه...وقتی بیرونی...اگر بارون بیاد....تو پیاده باشی...ملت همینطوری با این ماشیناشون فرت و فرت گاز میدن و سر تا پاتو کیثافت! می کنن...و تو همش باید فش بدی...البته ملتی که شعور ندارن که خوب کم پیش میاد کسی از بقل ادم رد بشه و سرعتشو کم کنه...اخه ماها طرز تفکرمون اینطوریه که هر کی ماشین نداره..بدبخته و باید جور بدبختیشو خودش بکشه...حالا تو زمستون تو چاله اب گاز میدیم..رو خط عابر...زیرش می کنیم...موقع پیچیدن، میگیریم به پاش..یا با اینه بقلمون می کوبونیم تو کمرش! به هر حال یه کاری می کنیم...تازه ابرو داری میکنیم...وگرنه فکر کنم با قفل فرمون هم می تونستیم یه صفایی به هیکل مبارکشون بدیم!

سوم اینکه، تو تاکسی جا نمیشی...و همه رو هم می شینید و خیلی روابط صمیمی می شه و هی دست تو میره تو جیب بقلی و پای بقلی میاد اینور پای تو و خیلی روابط خوبه و اینطوری حداقل عشق و محبت بین مردم زیاد میشه و این یه نکته ی خیلی مثبته!!

چهارم اینکه، حالا یه ذره اینه بقل و اب کیثافت خوردی،و تو تاکسی لاوترکوندی....با این همه دست اورد!!! و پا آورد، خسته و کوفته بر می گردی خونه و حالا باید همه لباساتو در بیاری...اول از همه اون شلوار کیثافت شده تو باید بندازی بشوری...بعد پالتو و کلی بافتنی که زیرش پوشیدی رو باید در بیاری...جابجا کنی...اوففف چقدره کار! واسه یه نون بربری خریدن! خوب بیسکوئیت بخوریم!

پنجمین مورد، اینه که افتاب تو زمستون نیست و ادم لباساشو چی کار کنه برای خشک کردن؟ من چون معتاد  لباس افتاب دادنم...شدیدا دلم برای جشنواره لباس های تابستانی روی پشت بوم...که کلی روز میمونه، تنگ میشه!

و در آخر خدا با لباس های من لجه، و هر وقت یه هفته هوا افتابیه و من خوشحال لباس می شورم...هوا ناگهان ابر میشه و برای ۱ هفته بارون میاد! و لباس های من رو پشت بوم خوشحال میمونه و کاریشم نمی شه کرد!

هی روزگار!!!

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط پیژامه راه راه پوش

بعضی وقتا زخم هایی که توی گذشته خوردی اینقدر قشنگ و ظریف با تک تک لحظات زندگیت گره خورده که اصلا متوجه اش نمی شی.

وقتی غمگین هستی و اخلاقت سگی شده و قلبت سنگینی می کنه، نمی فهمی که این همون زخم قدیمیه که داره سر باز میکنه...

و این دردناک ترین قسمت این قصه اس، چون هیچ وقت نمی تونی خاطرات و لحظات گذشته ی زندگیتو، بدون اون زخم ها داشته باشی....یا هر دو...یا هیچ کدوم...و تو در تلاشی تا ببینی کدوم بیشتر برات ارزش داره...

دوستی هایی که توی اون گذشته به دست اوردی و هنوز داریشون، و یا ذره ذره باز شدن این زخم کهنه.

بعد اینجاس که آهنگ

My Immortal

Evanescence

تماما برات مفهوم پیدا می کنه....

خوشحالم که دیروز وقتی پیش دوست عزیزم بودم، سگی نشدم و تا خونه ابرو داری کردم!!

 

فصل اذر فصل سرما هم رسید....شعر معروف فروغ...که من همیشه وقتی باد سردی به صورتم میخوره زمزمه میکنم....

" و این منم، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد..."

پ.ن:

ستاره ای عزیز، کامنت خصوصیت رسید...متشکر!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط پیژامه راه راه پوش

 

کودکی پا به جهان گذاشت

                                      ستاره ای نو در آسمان درخشید

انسانی از دنیا رفت

                                  ستاره ای برای همیشه خاموش شد

 

گویند تولد و مرگ ستارگان در گرو انسان هاست ....

دلم برای آسمان بیشتر از زمین می سوزد!!!!

***

چند روز پیش داشتم دفتر نوشته هامو ورق می زدم ! خود کف کردم چقدر از این نوشته های چرت و پرت دارم!!!:)))))




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش
   عادت


  • تو زود عادت می کنی و راحت عادت ها تو کنار می گذاری ...                                                                                                                                   اما من ؟

من دیر عادت می کنم و ...

                                   جانم با عادتم می رود...

من را به بودنت عادت نده ...

                                  که – اگر – تو – را – هم – از – دست – بدهم ...

                                                                                               از هم می پاشم!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش

خیلی ها مثبت بازی در میارن خودشون رو لوس می کنند می گن علم ( هیچ کدوم بهش اعتقاد ندارن )

بعضی ها شجاعترند میگن ثروت!

بعضی ها هوش به خرج می دن میگن جفتش!

من میگم علم بدست آوردن ثروت ،

و جای عله خالی که بیاد این وسط و بگه : البته مدرک ، مدرک!


*

میگن پول خوش بختی نمیاره

اما به نظر من

پول به انسان ها رویا می بخشه

و ما به رویاهامون زنده ایم



*

ببخشید که یه مدت نبودم! و بودم و با شعر آپ کردم!

شاید یه وبلاگ دیگه بزنم فقط توش شعرایی که دوست دارم بنویسم ،

اگه سلیقه ی شعریتون با من یکیه تو کامنتا بگید که وبلاگه رو بزنم!




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق ،

كه نامی خوشتر از اینت ندانم

و گر هر لحظه رنگی تازه گیری ،

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

 

تو زهری ،  زهر گرم سینه سوزی ،

تو شیرینی ، كه شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی ، كه جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست

 

به آسانی ، مرا از من ربودی

درون كوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

 

بسی گفتند : '' دل از عشق بر گیر !

كه ، نیرنگ است و افسون است و جادوست ! ''

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

كه او زهر است اما ... نوشداروست !

 

چه غم دارم كه این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم كه در هنگامه ی درد،

غمی شیرین دلم را می نوازد

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد:

مرا مهر "تو" در دل جاودانی ست

و گر عمرم به ناكامی سر آید ؛

"تو" را دارم كه ، مرگم زندگانی ست . . .

                                                  " فریدون مشیری " 




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط پیژامه گل گلی پوش
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها


Blog Skin